پاسخ به:اسرارنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 1:09 AMبدان خر بنده گفت آن پیر دانا
که کارت چیست ای مرد توانا
چنین گفتا که من خربنده کارم
بجز خر بندگی کاری ندارم
جوابی دادش آن هشیار موزون
که یارب خر بمیرادت هم اکنون
که چون خر مرد تو دل زنده گردی
تو خر بنده خدا را بنده گردی
ازین کافر که ما را در نهادست
مسلمان در جهان کمتر فتادست
مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار
مرا یاری غمی کان پیش آید
ز دست نفس کافر کیش آید
بصد افسوس در لعب و نظاره
جهان خورد این سگ افسوس خواره
ببین تا استخوان این سگ بافسون
چه سان کرد از دهان شیر بیرون
بکین من چنان دل کرد سنگین
که مرگ تلخ بر من کرد شیرین
سگست این نفس کافر در نهادم
که من هم خانه این سگ بزادم
ریاضت میکشم جان میکنم من
سگی را بوک روحانی کنم من
مرا ای نفس عاصی چند از تو
دلم تا کی بود در بند از تو
تو شوم از بس که کردی سخره گیری
فرو ناید دو اشکم گر بمیری
عزیزا گر بمیرد نفس فانی
دل باقیت یابد زندگانی
برو گر مرد این راهی زمانی
بجوی از درج در در دل نشانی
دلت در تنگنای تنبلی ماند
تنت در چار میخ کاهلی ماند
تنت در تنبلی انداختن تو
ز خود عباس و بسی ساختن تو
تو میاندیش و آنهایی که مردند
رسیدند و چو مردان کار کردند
سبک روحان بمنزل گه رسیده
تو خود را در گران جانی کشیده
دلت در خون، تنت در تاب مانده
شده هم ره تو خوش در خواب مانده
ز راه کاروان یکسو فتاده
ز حیرت سر بزانو بر نهاده
برو بشتاب تا آخر ز جایی
بگوشت آید آواز در آیی
گرفتی کاهلی در ره بپیشه
بگفت و گوی بنشینی همیشه
هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند
جوانمردان بعین آن رسیدند
ز تو این قوت بازو نیاید
که از دام مگس نیرو نیاید