پاسخ به:اسرارنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 1:07 AMشنیدم من که شبلی با گروهی
همی شد در بیابان تا بکوهی
بره در کاسه سر دید پر باد
که از باد وزان میکرد فریاد
گرفت آن کاسه سرگشته گشته
برو دید ای عجب خطی نبشته
که بنگر کین سر مردیست پر غم
که او دنیا زیان کرد آخرت هم
چو شبلی آن خط آشفته برخواند
بزد یک نعره و آشفته درماند
بیاران گفت این سر در چنین راه
سر مردیست از مردان درگاه
که هر کو در نبازد هر دو عالم
نگردد در حریم وصل محرم
تو هم گر هر دو عالم ترک گویی
چنان کان مرد از مردان اویی
بپیمایی بسختی چند فرسنگ
که تا یک جو زر آید بوک در چنگ
براه حق چنین تا شب بخفتی
براه راستی گامی نرفتی
تو بی صد رنج یک جو زر نیابی
سوی حق رنج نابرده شتابی
چو میگیرد عسس روز سپیدت
شب تاریک چون باشد امیدت
تو میگویی که جز حق مینخواهم
بهشت و حور الحق می نخواهم
تو آبی گندهٔ در ژندهٔ تنگ
نمیباید بهشتت ای همه ننگ
ز شیری زهره تو میشود آب
در آن هیبت چگونه آوری تاب
بیک دردی درآید عقل از پای
چگونه ماند آنجا عقل بر جای