پاسخ به:اسرارنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 1:06 AMبناموسی قوی میرفت آن شاه
یکی را دید خوش بنشسته در راه
بدوگفت ای نشسته بر زمین خوش
تو میخواهی که من باشی چنین خوش
چنان گفتا که من روشن نباشم
من آن خواهم که اصلاً من نباشم
هر آنگاهی که در تو من نماند
دوی در راه جان و تن نماند
اگر جان و تنت روشن شود زود
تنت جان گردد و جان تن شود زود
چو پشت آینه است آن تیرگی تن
ولی جان روی آینهست روشن
چو بزدایند پشت آینه پاک
شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک
چو فردا رویها بعضی سیاه است
نه بعضی رویها مانند ماه است
چو پشت آینه چون روی گردد
یکی باشد اگر صد سوی گردد
کسی هرگز نگفت از دور آدم
مثال حشر تن به زین بعالم
ز حشرت نکته روشن بگویم
تو بشنو تا منت بی من بگویم
همه جسم تو هم امروز معنیست
که جسم اینجا نماند زانکه دنیاست
ولی چون جسم بند جان گشاید
همه جسم تو اینجا جان نماید
همین جسمت بود اما منور
وگر بی طاعتی از جسم مگذر
شود معنی باطن جمله ظاهر
بلاشک این بود تبلی السرایر
محمد را چو جان تن بود و تن جان
سوی معراج شد با این و با آن
اگر گویی که تن دیدم که خاکست
تن خاکی چگونه جان پاکست
جوابت گویم اندر گور بنگر
تو خود کوری که گفت ای کور بنگر
بچشمت گور خشت و خاک درهست
بچشم دیگری روضه ست و حفرهست
کسی کو روضه داند دید خاکی
چرا تن را نخواند جان پاکی
ولی تا در زمان ودرمکانی
نیاری دید هرگز تن بجانی