پاسخ به:اسرارنامه عطار
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 1:06 AMبپرسید از علی مردی دل افروز
که باشد در بهشت ای شیر حق زور
نباشد گفت روز خرم آنجا
از آن معنی که شب نبود هم آنجا
نه شمسی باشد و نه زمهریری
نه مظلم بینی آنجا نه منیری
همین اجسام کاینجا باشد امروز
همین اجسام باشد عالم افروز
چو پشت آینهست اجسام اینجا
شود چون روی آیینه مصفا
عمر اینجا عمر آنجا سراجست
بلال ابنوسین همچو عاجست
چو مغز پای بوبکر و عمر را
توان دیدن چنان کاینجا قمر را
چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت
توانی در میانش حور عین یافت
چه باشد گر تن تو نور باشد
همه ذرات عالم حور باشد
چو در چشم آیدت چون ماه نوری
چرا ناید در آن هر ذره حوری
نه سید گفت کین دم شد پدیدار
بهشت و دو زخم زین پاره دیوار
چو خورد اندر نماز انگور جنت
چرادایم ندید او حور جنت
نه سید گفت خلد و نار کونین
بتو نزدیکتر از بند نعلین
بهشتی دان تو از قول پیمبر
ز حد حجره او تا بمنبر
چو او را دیده جبریل بین بود
بهشتش لاجرم اندر زمین بود
وضو اینجا وضو آنجایگه نور
جماد اینجا جماد آن جایگه حور
چو تو بینندهٔ گور و زمینی
زمین جز روضه و حفره نبینی
ببینی گر ترا آن چشم باز است
که پیغامبر بگور اندر نماز است
ترا این آب خوش خوش مینماید
پری را آبت آتش مینماید
چگونه شرح جسم و جان دهم من
که جان و جسم را یکسان نهم من
زنی کامروز پیر و ناتوانست
چوآنجا رفت بکراست و جوانست
نیارد مرد ریش آنجا بره برد
که نتوان باد ریش آنجایگه برد
سی کاینجا بود در کین و در زور
کنندش حشر اندر صورت مور
عوان آنجا سگی خیزد چو آذر
سگ و بلعام در صورت برابر
یک آینهست جسم و جان درویش
بحکمت مینماید از دو رویش
اگر زین سو نماید جسم باشد
وز آن سو جان پاکش اسم باشد
عزیزا تو چه دانی خویشتن را
طلسمی بوالعجب دان جان و تن را
بهشت از نور تو زینت پذیرد
که بی اعمال تو زینت نگیرد