یک روز نوشتیم بر این آبی کاشی،
شاید کسی از راه بی اید که تو باشی...

یک چند گذشت و خبری از تو نیامد،
دلها متلاطم شد و کاشی متلاشی...

یک روز گرفتار شک و شاید و تردید،
یک روز غلط گیری و اشکال تراشی...

روشن تر از آیات و روایات خدا کو،
ما، متن رها کرده، به دنبال حواشی...

اما کسی از راه می آید، خبری هست،
سوگند به فیروزه و گلدسته و کاشی...

همسایۀ دیوار به دیوار کجایی،
وقت است که جارو بزنی آب بپاشی...