دوست دارم یک شبه ،
شصت سال را سپری کنم ،
بعد بیایم‌ و با عصایی در دست ،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم ،
تا تو بیایی ،
مرا نشناسی ،
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی . . .

حالا میروم‌ که بخوابم ،
خدا را چه دیده ای ،
شاید فردا ،
به هیئتِ پیرمردی برخواستم ،
تو هم از فردا ،
دستِ تمام پیرمردانِ وامانده
در‌ کنار خیابان را بگیر ،
دلواپس نباش ،
آشنایی نخواهم داد . . .
قول میدهم آنقدر پیر شده باشم ،
که از نگاه کردن به چشم هایم‌‌ نیز ،
مرا نشناسی . . .