بیا تا قدرِ همدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

غَرض‌ها تیره دارد دوستی را
غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم
چرا مُرده‌پرست و خصمِ جانیم

چو بعدِ مرگ، خواهی آشتی کرد
همه عمر از غمت، در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کُن
که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن
رخم را بوسه دِه، کاکنون همانیم