بخش ۴۶ - ختم کتاب به نام شروانشاه
جمعه 10 اردیبهشت 1395 11:50 AMشاها ملکا جهان پناها
یک شاه نه بل هزار شاها
جمشید یکم به تختگیری
خورشید دوم به بینظیری
شروانشه کیقباد پیکر
خاقان کبیر ابوالمظفر
نی شروانشاه بل جهانشاه
کیخسرو ثانی اختسان شاه
ای ختم قران پادشاهی
بیخاتم تو مباد شاهی
روزی که به طالع مبارک
بیرون بری از سپهر تارک
مشغول شوی به شادمانی
وین نامه نغز را بخوانی
از پیکر این عروس فکری
گه گنج بری و گاه بکری
آن باد که در پسند کوشی
ز احسنت خودش پرند پوشی
در کردن این چنین تفضل
از تو کرم وز من تو کل
گرچه دل پاک و بخت فیروز
هستند تو را نصیحت آموز
زین ناصح نصرت آلهی
بشنو دو سه حرف صبحگاهی
بر کام جهان جهان بپرداز
کان به که تومانی از جهان باز
ملکی که سزای رایت تست
خود در حرم ولایت تست
داد و دهشت کران ندارد
گر بیش کنی زیان ندارد
کاریکه صلاح دولت تست
در جستن آن مکن عنان سست
از هرچه شکوه تو به رنج است
پردازش اگرچه کان و گنج است
موئی مپسند ناروائی
در رونق کار پادشائی
دشمن که به عذر شد زبانش
ایمن مشو وز در برانش
قادر شو و بردبار میباش
می میخور و هوشیار میباش
بازوی تو گرچه هست کاری
از عون خدای خواه یاری
رای تو اگرچه هست هشیار
رای دیگران ز دست مگذار
با هیچ دو دل مشو سوی حرب
تا سکه درست خیزد از ضرب
از صحبت آن کسی بپرهیز
کو باشد گاه نرم و گه تیز
هرجا که قدم نهی فراپیش
باز آمدن قدم بیندیش
تا کار به نه قدم برآید
گر ده نکنی به خرج شاید
مفرست پیام داد جویان
الا به زبان راست گویان
در قول چنان کن استواری
کایمن شود از تو زینهاری
کس را به خود از رخ گشوده
گستاخ مکن نیازموده
بر عهد کس اعتماد منمای
تا در دل خود نیابیش جای
مشمار عدوی خرد را خرد
خار از ره خود چنین توان برد
در گوش کسی میفکن آن راز
کازرده شوی ز گفتنش باز
آنرا که زنی ز بیخ بر کن
وآنرا که تو برکشی میفکن
از هرچه طلب کنی شب و روز
بیش از همه نیکنامی اندوز
بر کشتن آنکه با زبونیست
تعجیل مکن اگرچه خونیست
بر دوری کام خویش منگر
کاقبال تواش درآرد از در
زاینجمله فسانها که گویم
با تو به سخن بهانه جویم
گرنه دل تو جهان خداوند
محتاج نشد به جنس این پند
زانجا که تراست رهنمائی
ناید ز تو جز صواب رائی
درع تو به زیر چرخ گردان
بس باد دعای نیک مردان
حرز تو به وقت شادکامی
بس باشد همت نظامی
یارب ز جمال این جهاندار
آشوب و گزند را نهاندار
هر در که زند تو سازکارش
هرجا که رود تو باش یارش
بادا همه اولیاش منصور
و اعداش چنانکه هست مقهور
این نامه که نامدار وی باد
بر دولت وی خجسته پی باد
هم فاتحهایش هست مسعود
هم عاقبتیش باد محمود