پاسخ به:غزلیات مولوی
جمعه 10 اردیبهشت 1395 2:42 PMطواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم
مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن
برای خوشه خرما به گرد خار می گردم
نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفرا
ولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم
جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهان
سر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم
ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانه
فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم
نخواهم خانهای در ده نه گاو و گله فربه
ولیکن مست سالارم پی سالار می گردم
رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان
قدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم
نمیدانی که رنجورم که جالینوس می جویم
نمیبینی که مخمورم که بر خمار می گردم
نمیدانی که سیمرغم که گرد قاف می پرم
نمیدانی که بو بردم که بر گلزار می گردم
مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گردد
خیال ار نیستم ای جان چه بر اسرار می گردم
چرا ساکن نمیگردم بر این و آن همیگویم
که عقلم برد و مستم کرد ناهموار می گردم
مرا گویی مرو شپشپ که حرمت را زیان دارد
ز حرمت عار می دارم از آن بر عار می گردم
بهانه کردهام نان را ولیکن مست خبازم
نه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم
هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم
برای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم
در این ایوان سربازان که سر هم در نمیگنجد
من سرگشته معذورم که بیدستار می گردم
نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم
منم پروانه سلطان که بر انوار می گردم
چه لب را می گزی پنهان که خامش باش و کمتر گوی
نه فعل و مکر توست این هم که بر گفتار می گردم
بیا ای شمس تبریزی شفق وار ار چه بگریزی
شفق وار از پی شمست بر این اقطار می گردم