پاسخ به:غزلیات مولوی
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395 9:27 PMعطارد مشتری باید متاع آسمانی را
مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را
چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان
ببیند بیقرینه او قرینان نهانی را
یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن
دو چشم معنوی باید عروسان معانی را
یکی چشمیست بشکفته صقال روح پذرفته
چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را
چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو
قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را
به صفها رایت نصرت به شبها حارس امت
نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را
شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را
که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را
زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری
کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را
الی البحر توجهنا و من عذب تفکهنا
لقینا الدر مجانا فلا نبغی الدنانی را
لقیت الماء عطشانا لقیت الرزق عریانا
صحبت اللیث احیانا فلا اخشی السنانی را
توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد
ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را
الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو
به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را
بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی
نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را
بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر
برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را
برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان
که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را
جواب آنک میگوید به زر نخریدهای جان را
که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را