پاسخ به:قصاید ناصر خسرو
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395 2:03 PMنگذاشت خواهد ایدرش
بر رغم او صورت گرش
جز خاک هرگز کی خورد
آن را که خاک آمد خورش
فرزند این دهر آمدهاست
این شخص منکر منظرش
چون گربه مر فرزند را
می خورد خواهد مادرش
کردند وعدهش دیگری
به زین نیامد باورش
از غدر ترساند همی
پر غدر دهر کافرش
گوید به نسیه نقد ند
هد هر که نیک است اخترش
با زرق بفروشد تنش
در دام خویش آرد سرش
جز غدر ناید زین جهان
زنهار ناصح مشمرش
تیره شمر روشنش را
حنظل گمان بر شکرش
باطل کند شبهای او
تابنده روز انورش
ناچیز گردد پیرو زرد
آن نوبهار اخضرش
بنشاند آب آذرش را
بگزید آب از آذرش
یک رکن او چون دوست شد
دشمن شودت آن دیگرش
گر بنگرد در خویشتن
مردم به چشم خاطرش
وین دشمنان را بسته بیند
یک یک اندر پیکرش
چون خانههای دشمنان
سازند دیوار و درش
وین خانه را بیند یکی
خیمه بیآرام از برش
زیرش چهار استون زده
هریک سزا و درخورش
داند که ناورد آن کهش آورد
از گزافه ایدرش
وین دشمنان ویران همی
خواهند کرد این منظرش
واندر بلا و رنج تا
هرگز ندارد داورش
بیطاعتی داد این جهان
پر از نعیم بیمرش
وین بی کناره جانور
گشتند بنده یکسرش
گردن نیارد برد ازو
نه کهتر و نه مهترش
گر نه جهان میراث داد
او را خدای قادرش
کرسیش چون شد اسپ و خر
حمال چون گشت استرش؟
زاغش نگر صاحب خبر
بلبل نگر خنیاگرش
بل ملک او شد خاک زر
فرزند او خدمت گرش
ندهد جز او را بوی خوش
کافور و مشک و عنبرش
شادان جز او را کی کند
از جانور سیم و زرش؟
بی طاعتی میراث داد
ایزد ز ملک ظاهرش
گر طاعتش دارد دهد
بیشک بسی زین بهترش
چون داد ملک خود به تو
گر نیستی هم گوهرش؟
از مرد یابد ملک هر
گز جز پسر یا دخترش
خود نشنود ترسا چنین
گفتاری از پیغمبرش
منکر شدش نادان ولی
کن نیست دانا منکرش
هر کو بداند حق را
این قول ناید منکرش
بشناس مبدع را زخا
لق تا نداری همبرش
حیدر همین کردهاست اشا
رت خلق را بر منبرش
بر دیگران در علم تو
حیدست فضل و مفخرش
روح القدس بودی، چو بر
منبر نشستی، یاورش
رستم سزا بودی، چو او
دلدل ببستی، چاکرش
ننوشت کفر و شرک را
جز تیغ ایمان گسترش
جز تیغ و دل بر لشکر
اعدا نبودی لشکرش
جز سر چرا هرگز نجس
تی تیغ تیز سر خورش
گردن به طاعت نه گزا
فه داد عمرو و عنترش
بر خوان اگر نه بیهشی
آثار فتح خیبرش
بر سر نباشد گر نبا
شد حب حیدر افسرش
فخرست روز حشر ما
در گردن جان چنبرش
دستش نگیرد حیدرم
دستم نگیرد عمرش
رفتم پس آبشخورم
رو گو پس آبشخورش