پاسخ به:غزلیات سعدی
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 3:00 PMچه رویست آن که پیش کاروانست
مگر شمعی به دست ساروانست
سلیمانست گویی در عماری
که بر باد صبا تختش روانست
جمال ماه پیکر بر بلندی
بدان ماند که ماه آسمانست
بهشتی صورتی در جوف محمل
چو برجی کآفتابش در میانست
خداوندان عقل این طرفه بینند
که خورشیدی به زیر سایبانست
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ
پری رخ در نقاب پرنیانست
ز روی کار من برقع برانداخت
به یک بار آن که در برقع نهانست
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بار گرانست
زهی اندک وفای سست پیمان
که آن سنگین دل نامهربانست
تو را گر دوستی با ما همین بود
وفای ما و عهد ما همانست
بدار ای ساربان آخر زمانی
که عهد وصل را آخرزمانست
وفا کردیم و با ما غدر کردند
بر سعدی که این پاداش آنست
ندانستی که در پایان پیری
نه وقت پنجه کردن با جوانست