غزل شمارهٔ ۷۳۱
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 6:32 PMبا دلم گلزار میگوید سخن
از زبان یار میگوید سخن
بشنوید ای عاشقان بوی مرا
بویم از اسرار میگوید سخن
بنگرید ای عارفان رنگ مرا
رنگم از انوار میگوید سخن
بوی گل از زلف او دم میزند
رنگش از رخسار میگوید سخن
گل ز شرم لطف او دارد عرق
خارش از قهار میگوید سخن
با دلی چون غنچه پر خون از غمش
عندلیب زار میگوید سخن
گل برنگ و بو کند تعبیر از او
بلبل از منقار میگوید سخن
هر کرا بینی بنحوی در لباس
در حق آن یار میگوید سخن
صوفی اندر خلوت از سر دم زند
مست در بازار میگوید سخن
عاشق ار یکدم نیابد همدمی
با در و دیوار میگوید سخن
گر زبانش یکنفس دم در کشد
با دلش دلدار میگوید سخن
از رموز عشق حلاج شهید
بر سر آن دار میگوید سخن
چون سنائی تن زند از گفتگو
رومی و عطار میگوید سخن
قاسم انوار گر کم گفت زار
مغربی بسیار میگوید سخن
گر زبان عشق را فهمد کسی
با دلش احجار میگوید سخن
خاک و باد و آب و آتش را به بین
در ثنا هر چار میگوید سخن
بشنو اسرار حقایق از سپهر
ثابت و ستار میگوید سخن
فالق الاصباح میگوید نهار
لیل از سیار میگوید سخن
دشت میگوید ز نعم الماهدون
باغ از اشجار میگوید سخن
بحر میگوید من الماء الحیوهٔ
کوه از صبار میگوید سخن
در مقام شرح انا موسعون
گنبد دوار میگوید سخن
در جواب گفتهٔ حق الست
بیخود و هشیار میگوید سخن
بیخودم من دیگری میگوید این
گوش کن هشیار میگوید سخن
دانی ار گوشی بدست آری ز غیب
خفته و بیدار میگوید سخن
محرمی گر فیضباید در جهان
از خدا بسیار میگوید سخن