غزل شمارهٔ ۷۳۰
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 6:32 PMبا دل من جلو گلزار میگوید سخن
صد زبان بگشوده از یک یار میگوید سخن
بنگرید ای عاشقان بوی من و رنگ مرا
بو ز زلف و رنگ از رخسار میگوید سخن
گل گشوده دفتری تا بنگرد اوراق را
عندلیب از بر ز وصف یار میگوید سخن
از مقام وصف لطفش گل حکایت میکند
در بیان شرح قهرش خار میگوید سخن
چشم بیمارش چه گردد جلوهگر در بوستان
در ثنایش نرگس بیمار میگوید سخن
میوه میگوید ثنای او بطعم و رنگ و بو
با زبان برگها اشجار میگوید سخن
رو بدست آور ز غیب معرفت گوشی دگر
تا بدانی هم نه و هم چار میگوید سخن
معدن و نامی و حیوان انسی و جن و ملک
با زبانی هر یکی زان یار میگوید سخن
آن یکی در عالم ظاهر از حق میزند
و آن یکی در باطن از اسرار میگوید سخن
کشف اسرار حقایق را بقدر فهم خود
هرکسی در پرده اشعار میگوید سخن
گاه مولانا و گه عطار و گاهی مغربی
گه ز شوقش قاسم انوار میگوید سخن
من که باشم تا زنم دم از ثنای کردگار
در ثنایش احمد مختار میگوید سخن
گفت لا احصی محمّد کیست دیگر دم زند
لیک قدر خویش هر هشیار میگوید سخن
هر که مستولی شود بر جان او عشق کسی
بیخود انه با در و دیوار میگوید سخن
گر سخن بسیار گوید فیضمعذورش بدار
هر که او دلتنگ بسیار میگوید سخن