غزل شمارهٔ ۵۶۲
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 5:59 PMگلزار رخت دیدم شد خار بچشمم گل
پیچید دلم را عشق در سنبل آن کاکل
چشمت ز نگه سر مست لب ساغر می در دست
اجزای تو هر یک مست از باده حسن گل
حسن تو جهان بگرفت ای جسم جهانرا جان
افکند می عشقت در خم فلک غلغل
از چشم خمارینت پیمانه کشد نرگس
و ز خط نکارینت در یوزه کند سنبل
دیدارت از آن من پیمانه ز بیگانه
رخسارت از آن من گلرا بنه بلبل
از طرهٔ مشگینت روز سیهی دارم
باشد که شبی بینم بر گردن خویشش غل
گریم ز فراق تو بر رهگذر مردم
چندانکه همی بندند بر سیل سرشگم پل
از شعله آه من افتد بزمین آتش
و ز ناله زار من بیحد بفلک غلغل
سودای سخن در سر هر دم بنوای تو
گوید بضمیر فیض با لهجه تازی قل