غزل شمارهٔ ۵۴۸
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 5:57 PMدر دلم تا جای کرد از لطف آن رشگ ملک
غیر او تا ثبت کردم غیرت او کرد حک
گفت فارغ ساز بهر من فان القلب لی
گفتمش از جان برم فرمان فان الامر لک
رو بوصل تو نبردم چند گشتم کو بگو
ای دل سرگشته خون شووزره چشمم بچک
اشگ خونین از جگر میریز بر روی زمین
آه آتشناک ار جان میرسان سوی فلک
در جحیم نفس باشی چند با شیطان قرین
در بهشت جان در آی و همنشین شو با ملک
گر تو مردی با هوای نفس میکن کارزار
ور نه مانند زنان چادر بسر بند و لچک
بگذر از دنیای دون وسعی کن بهر جنان
بهر حورالعین گذر کن زین عجوز مشترک
او بدور تو محیطست و توئی غافل ازو
در میان آب و غافل ز آب میباشد سمک
آب و تابی در سخن باید که تاثیری کند
اشک و آهی بایدت ای فیض آوردن کمک