غزل شمارهٔ ۴۱۳
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 4:48 PMزاهدم گفت زهد میباید
از من این کارها نمیآید
جام می گیرم ار بکف گیرم
شاهدی گر کشم ببر شاید
زهد جز اهل عقل را نسزد
رند را جام باده میباید
من و مستی و عشق مه رویان
ناصحم بهر خویش میلاید
آنچه باید نمیتوانم کرد
کنم از دستم آنچه میآید
دادهام خویش را بدست بتان
میکشم آنچه بر سرم آید
خویش را وقف شاهدان کردم
تا شهیدم کنند و جان پاید
گر کشندم بلطف میزیبد
ور کشندم بقهر میشاید
بر سر عاشقان خود این قوم
هر چه آرند شاید و باید
خوشتر از شهدو شکرست ای فیض
زهر کز دست دوستان آید