غزل شمارهٔ ۴۱۱
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 4:46 PMدر سر چو خیال تو درآید
درهای فرح برخ گشاید
هرگاه به یاد خاطر آئی
فردوس برین بخاطر آید
نام تو چو بر زبان رانم
هر موی زبان شود سراید
جان را بخشد حیات تازه
پیکی که ز جانب تو آید
چشم از خط نامه نور گیرد
جان فیض ز معنیش رباید
تا دیده بخون دل نشوئی
حاشا که دوست رخ نماید
چشم نگریسته در اغیار
آن حسن و جمال را نشاید
تا دل نکنی ز غیر خالی
در وی دلدار در نیاید
حق در دل آن کند تجلی
کاین آینه از سوی زداید
چشمی که گذر کند ز صورت
معنیش جمال مینماید
چشم سر و سر گشوده دارم
تا او ز کدام در در آید
چون فیض دل شکسته دارد
او را رسد ار غمی سراید