غزل شمارهٔ ۲۳۰
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 4:11 PMنمیبینم در این میدان یکی مرد
زنانند این سبک عقلان بیدرد
ندیدم مرد حق هر چند بردم
بگرد این جهان چشم جهان کرد
گرفته گرد گرداگرد عالم
نمیبینم سواری زیر آن کرد
سواری هست پنهان از نظرها
زنا محرم زنان پنهان بود مرد
بود مرد آنکه حق را بنده باشد
به داغ بندگی بر دست هر مرد
بود مرد آنکه او زد بر هوا پای
رگ و ریشه هوس از سربدر کرد
بود مرد آنکه دل کند از دو عالم
بیکجا داد و گشت از خویشتن فرد
بود مردآنکه با حق انس بگرفت
باو پیوست و ترک ما سوا کرد
بود مرد آنکه اورست از من و ما
برآورد از نهاد خویشتن گرد
بود مرد آنکه فانی گشت از خود
ز تشریف بقای حق قبا کرد
گرافشانی ز گرد خویش خود را
بگردش کی رسی تا برخوری گرد
ز گرد خود برا در گرد اورس
سراغی یابی ازگرد چنین مرد
خداوندا بفضل خود مدد کن
که ره یابم بمردی تا شوم مرد
بمردی میرسی ای فیض و مردی
بشرط آنکه کردی از خودی فرد
خودی گردیست بر آینهٔ دل
بمردی وارهان خود را ازین گرد