غزل شمارهٔ ۲۰۴
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 4:04 PMدر تنم دل خون شد از دلهای کج
سینه ام بریان شد از آرای کج
میکند هر لحظه چندین فتنه راست
این فسون دیو در دلهای کج
از زبان این ، سخن در گوش آن
میرود چون کفش کج در پای کج
در بدن از دل سرایت می کند
قوم کج دلراست سرتاپای کج
چشمشان کج گوششان کج کج زبان
فعلشان کج قولشان کج رای کج
کج برآید بر زبان و چشم و گوش
چون بود در سینها دلهای کج
پیشوا چون کج بود پیرو کج است
کج سرانرا نیست جز دمهای کج
سوختم تاچند بینم زین خران
انتصاب قامت دلهای کج
از کجیهای کجان افلاک راست
کجروی آئین و سر تا پای کج
راستی خواهی نیارم دید فیض
بیش ازین دلهای کج آرای کج