غزل شمارهٔ ۱۵۰
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 3:50 PMسرشته اند در گلم الا هوای دوست
سرتا بپای من همه هست از برای دوست
تن از برای آنکه کشم بار او بجان
جان از برای آنکه فشانم بپای دوست
دل از برای آنکه به بندم بعشق او
سر از برای آنکه دهم در هوای دوست
چشم از برای آنکه به بینم جمال او
لب از برای آنکه بگویم ثنای دوست
دست از برای آنکه بدامان او زنم
پای از برای آنکه روم در رضای دوست
گوش از برای حلقه و گردن برای طوف
یعنی اسیر و بنده ام و مبتلای دوست
در سر خیال و مهر بدل سینه بهر راز
در لب دعا، ثنا بزبان، دیده جای دوست
خوش آنکه مدعای من از وی شود روا
لیکن بشرط آنکه بود مدعای دوست
گر دوست را بجای من مبتلا بسی است
بی او شوم اگر بودم کس بجای دوست
ای فیض نوش باد ترا هر چه میکشی
از جام عشق و باده مهر و وفای دوست