غزل شمارهٔ ۱۴۸
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 3:49 PMای که سرمیکشی زخدمت دوست
چون کنی دعوی محبت دوست
منفعل نیستی ازین دعوی
شرم ناید ترا زطلعت دوست
نبری امر دوست را فرمان
دم زنی آنگه از مودت دوست
دعوی دوستی کنی وانگاه
نشوی تابع ارادت دوست
دوستی را کجا سزاواری
نیستی چون سزای خدمت دوست
دوست از دوستیت بی زارست
که نهٔ جز سزای لعنت دوست
بر درش بین هزار فرمان بر
سرنهاده برای طاعت دوست
عاشقان بین نهاده جان برکف
از برای نثار حضرت دوست
ما عبدناک گوی بین بی حد
صف زده بر در عبادت دوست
ما عرفناک گو نگر بی عد
وآله کبریا و رفعت دوست
جمع کر و بیان قدس نگر
بر درش می زنند نوبت دوست
فیض اگر میکند مخالفتی
سر نمی پیچد از مشیت دوست