غزل شمارهٔ ۱۴۵
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 3:49 PMدر صدف جان دردی نیست به جز دوست دوست
آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست
نغز درین نه طبق نیست به جز عشق حق
هر چه به جز عشق او نیست به جز پوست پوست
قدسهی قامتان زان چمن آراست راست
روی پری پیکران زان گل رو روست روست
عشق مرا پیشه شد در رک و در ریشه شد
نیست منی در میان من نه منم اوست اوست
مهر رخ دوست را سینه من جاست جاست
بر سرخاک رهش دیده من جوست جوست
چون رخ مه طلعتان جان من افروختند
چون کمر دلبران این تن من موست موست
اوست همه عز و نازما همه دل و نیاز
خواری ما بهر ما عزت ما زوست زوست
او همه احسان وجود ما همه جرم و جحود
اوست چنان ما چنین کس چکند خوست خوست
بوی خدا میوزد از نفس اهل دل
نیست سخن شعرفیض عطر از آن بوست بوست