غزل شمارهٔ ۱۳۰
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 3:47 PMجنونی در سرم ماوا گرفتست
سرم را سر بسر سودا گرفتست
خردگر این بود کاین عاقلانراست
خوش آنسرکش جنون مأوا گرفتست
ندارد چشم مجنون کس و گرنه
دو عالم را رخ لیلا گرفتست
بچشم خلق چون طفلان نمایند
که باز یشان زسرتا پا گرفتست
مسلمانان ره عقبی کدامست
دلم از وحشت دنیا گرفتست
بپای جان زغفلت هست بندی
و گرنه ره سوی عقبا گرفتست
مشو ای فیض بابیگانه همراز
چو وابینی ترا ازما گرفتست