مرا از خويش بگيريد و تا خدا ببريد
دل دهاتي من را به روستا ببريد
شکسته بال‌ترينم در اين قفس – دنيا
شکسته بال‌ترينم مرا رها ببريد
صدا صداست که مي‌ماند و نمي‌مانيم
چرا سکوت کنم تا شما مرا ببريد؟
به ميهماني آيينه‌ها و گلدان‌ها
کسي نبرد مرا، لااقل شما ببريد
دلم گرفته از اين روزهاي بي‌روزن
از اين شبانه مرا سمت روشنا ببريد
و من مسافرم اي بادهاي همواره! 
مرا به وسعت تشکيل ابرها ببريد