پرنده بال زد، با باد کوچید 
و زانوهای من، ناگاه، لرزید
پرنده بال زد، تنهایی ام را
نگاهم جاده شد، خورشید، خورشید
و قرآن بوسه، آب و من پر از درد
زمان رفتنت مادر چه می دید؟!
ببین پیشانی ام افتاده بر خاک
و اشکم خاطرات را از دلم چید
کنار نقطه چین غربت خود
نوشتم: یاس من از شب نترسید
به باد رهگذر گفتم غمت را
نشست و بر مزارت سخت بارید
پلاک و استخوان و اندکی خاک
کسی آیا تو را از باد پرسید؟