ديده‌ي اهل نظر آينه آغوش مباد
خشم تو مظلمه‌ي خون سياووش مباد
لبم از زمزمه‌ي نام تو خاموش مباد
يادت از ياد من اي عشق فراموش مباد
آن‌که از شعر شراب نگهت مست نگشت
يا رب از باده‌ي ادراک تو مدهوش مباد
اي طلوع ابدي اي سحر بي‌شب عشق
چشم آيينه به سوگ تو سيه‌پوش مباد
شهر من اي سحرآباد به هيجاي ستم
نعره‌ي سرخ سواران تو خاموش مباد