مانند نخل سوخته، بي‌سر برآمــــــــدي
روييدي و دوباره صنوبــــــر برآمدي
دريا از آن زمان شـــدي اي قطره‌ي زلال!
کز چشـــــــــــــم‌هاي ابري مادر برآمدي
شايد تو امتحان شگفتي که قرن‌هاست
از قلب پاره‌ پاره‌ي هاجر برآمـــدي
چيزي شبيه معجزه در دست آسمـــان
پلکي به هم زدي و کبوتر برآمــدي
از پاره‌هاي سوخته، من مي‌شناسمـت
از خاک اگر به هيبــت ديگر برآمدي
بر خاکريز خاطره خونت شکفتـه باد!
گل بوده‌اي و از دل سنگــر برآمدي