کبوتران افق با ستاره همسفرند
وراي وادي عرفان، ز عالم دگرند
نه از تبار سپيده، که در کشاکش نور
طلايه‌دار اميد و منادي ظفرند
مناديان ظفر را به آفتاب سحر
صلا زنيد که چونان شهاب شعله ورند
فروغ چشمه‌ي ايثار در طنين سپهر
چنان نمود که از جان و روح بي‌خبرند
ز گرد باد حوادث غبارها شستند
به غنچه‌هاي صبوري چو شبنم سحرند
اگر به مدحت حق روزها غزل‌‌خوانند
ز زخم‌هاي شبانه هميشه خون جگرند
صبوري است بر اين زخم خوردگان، در عشق
که چون بهار شقايق به زخم تشنه‌ترند
به دشت خرم باور هزار غنچه شکفت
ز باغ سبز يقين اين بنفشه‌ها ثمرند
زبان خامه‌ به توصيف در کمال قصور
بگفت‌: جان بسپارند و عاشقي بخرند