.... و رفت، مثل همان ها که ناپدید شدند 
و ردّ پای کسی که نمی رسید، شدند
و خیره ماند دو چشم سپید، در مهتاب 
« چه قدر چشم همان ماه، ناامید شدند ! »
و جفت ماند، دو پوتین سرخ بر درگاه
« چه قدر قفل، همان سال بی کلید شدند ! »
و ماه خیس گل آلود رد شد از دریا
« تمام همسفران این چنین شهید شدند؟ »
کسی نگفت دو پوتین سرخ ماند و کلید
که زیر برف همان سال ها سپید شدند