پرنده‌اي که پناهي جز آسمانش نيست
کوير سوخته‌ي خاک، آشيانش نيست
به آشيانه عنقا رسيد، هدهد ما
چه غم اگر که در اين آشيان نشانش نيست
دل غريبم از آن همچو لاله مي‌‌سوزد
که در حرارت اين دشت سايبانش نيست
به راز خنده‌ي خونين ما چه مي‌خندد
کسي که درک فصيحي ز ارغوانش نيست
حقيقتي است مسلم که حرف حق نزند
نواگري که گلوگاه خون چکانش نيست
افق طلايه‌ي رنگين‌کمان بهروزي است
که گفت رستم اقبال ما کمانش نيست؟
بهاره لشکر گل را بسيج خواهد کرد
به پاسداري باغي که باغبانش نيست