خارک
با گيسواني بافته از موج
از موج‌هاي سبز و طلايي
با آهوان ناز
با خنده‌هاي گل
سرو بلند قامت مکر فسون
در کار شعله‌سازي اغوا
سر بر فراز آب کشيده است
«خارک»
باگيسوان بافته از نور
در جشن آفتابي آيينه‌هاي آب
چون سرو باشکوه
بنشسته روي تخت طلا
بر مدار آب
بيدار
اين کوه نور
نستوه و استوار
با گيسوان بافته از کوسه‌هاي خشم
سر بر فراز آب کشيده است
با بال‌هاي سربي فرياد
با دست‌هاي موشکي باد... 
هان، اي حراميان!
اين قامت فريب
گنجينه‌ي قبيله‌ي ما نيست
گنجينه‌ي قبيله‌ي ما عشق است