از بس که در اين سپيده دم‌ها
آواي گل و گلوله سرزد
روحي ز تن سپيد مهتاب
تا وادي جاودانه پر زد
قلب من از اضطراب مي‌سوخت
تا آتش اين جدال ديدم
وقتي که به جاي شادماني
در خانه‌ي دل، ملال ديدم
از ديده‌ي من، ستاره‌ي اشک
بر چهر فسرده‌ام روان بود
روزي که در اين ديار خونين
ياد رخ يار همزمان بود
تا ياد تو هست جاودان، در
قلب من و قلب کوهساران
پيچيد همه روز و شب در اين دشت
آهنگ حماسه‌ي سواران
امروز که نوبهار، سرزد
در طلعت اين طلوع شيرين
در دفتر دل‌نوشته‌ام، از
گل‌ها و گلوله‌هاي شيرين