من از هرم آتش و خون 
از خیرگی خورشید درکویر 
از جبهه جنوب می آیم 
که این چنین پوست تنم 
به شب آغشته است 
درگیر و دار بوسه ی گلوله 
با سینه بود 
که ایمان جوانه زد 
و عظمت شکفت 
آبی آسمان را یافتم 
و ترنّم دریا 
آری 
صداقت آنجاست
روی خاکریزهای جنوب 
و کبوترانی که از آن 
اوج گرفتند 
و تا ابد ستاره شدند