بی سایه مرا آن نور، با خویش کجا می برد 
بی پرسش و بی پاسخ، می رفت و مرا می برد 
ها! گفت تماشا کن گلخاک شهیدان را 
خالص نشدی ورنه، این خاک تو را می برد! 
من بودم و من بودم، در حال شدن بودم 
انگار مرا شوری، رقصان به سما می برد 
هنگامه ی محشر بود، یا وعده ی دیگر بود 
آن پای که بی سر بود، تن را چه رها می برد 
رو سوی خطر می رفت، یا سیر و سفر می رفت!؟ 
هم باورمان می داد، هم باور ما می برد 
پیری که غریبی را، از کرب و بلا آورد 
این بار غریبان را، تا کرب و بلا می برد