به آتش مي‌کشم از شوق امشب پيکر خود را
که تا ريزم به پايت صبحدم خاکستر خود را
براي روز موعودي که با خورشيد مي‌آيي
پر از گل کرده‌ام اوراق سبز دفتر خود را
کليد آسمان در دست‌هاي مهربان توست
بيا تا پر کنم از عشق امشب باور خود را 
به ساحل آمدي افسوس مثل موج برگشتي
به زانو داشتم وقتي سر هم‌سنگر خود را 
ببار اي آفتابي‌تر در اين تکرار تاريکي
که برگيرم زچشمانت نگاه آخر خود را