بیا پرنده ی دریایی، که تا سپیده نمی پایم 
اگرچه بال و پرم سنگی ست، ولی مسافر دریایم 
دلم به یمن کبوترها، به مرز عشق رسید اما 
هنوز خواهش یک پرواز، نشسته در رگ پرهایم 
اگر در آتش و توفانم، دلم به عشق گره خورده است 
که بین آتش و خاکستر، هنوز سبز و شکوفایم 
تمام وسعت بالم را، به آسمان تو می بخشم 
به سمت با تو گره خوردن- به سمت حادثه- می آیم 
تو از کرامت بارانی و من – اگرچه تو می دانی 
به زیر بارشی از زخمم و تا سپیده نمی پایم