قسم به غيرت مردان مرد، نامرديم
اگر که نصف شب از نيمه راه برگرديم
به روح درد قسم، از قبيله‌ي زخميم
به جان زخم قسم، از عشيره‌ي درديم
بهار از نفس سرخ خون ما سبز است
اگرچه از تب پاييز خسته و زرديم
اگر چراغ ولايت نبود در شب ما
ميان ظلمت گمراهه‌ها چه مي‌کرديم؟!
غلاف پاره کن اي تيغ آفتاب و بتاب
! که بي‌تو سخت گرفتار غربتي سرديم
به ناخدايي آن پير _ يادمان باشد
شکسته کشتي خود را به «ساحل» آورديم