آمدم تا غرفه‌هاي آسمان پرسوخته
با دلي در جذبه‌ي شوقي مقدر سوخته
فرصت من نامه بر بال کبوتر بستن است
آسمان در حسرت بال کبوتر سوخته
بازگشتند از سفرهاي شهودي، واژه‌ها
بار ديگر شعله‌افشان، بار ديگر سوخته
دوستاني ديدم از هجران ياران سوگوار
خواهراني ديدم از داغ برادر سوخته
نخل‌هايي سر بريده، دشت‌ها تا دشت‌ها
کشت‌زاراني مکرر در مکرر سوخته
روز تا مي‌جويمت ناگاه مي‌بينم که باز
«در حريق باختر خورشيد خاور سوخته»
باز اي مضمون دور از دست، مي‌جويد تو را
شاعري ديوان به آب افتاده، دفتر سوخته