دلِ مرا به ضريح شما گرده زده‌اند
به آن هميشگي روشنا گره زده‌اند
پس از شما که پرنده شديد در باران
به ميله‌ها، پر و بال مرا گرده زده‌اند
شما به آبي دريا رسيده‌ايد، اما
مرا به اين عطش مرگ‌زا گره زده‌اند
شبانه‌هاي مرا شانه‌هاي الفت نيست
و باز حنجره را بغض‌ها گره زده‌اند
تمام زمزمه‌ها، نان شد و غرورم را
به اين حقارت بي‌انتها گره زده‌اند