تقدیم به جانبازان
...و آخر شکستند بال و پرت را
شکوه پلنگانه‌ي پيکرت را
تو نوري و چشمي که باور نمي‌کرد
به يک سوي افتادن خنجرت را
برادر، بگو آن شب شوم ماندن
به دامان که مي‌نهادي سرت را
دريغا و درد و غم آغشته کردند
لباس شب شادي خواهرت را
همان کس که مثل خودت مهربان بود
همان يار و غم‌خوار و نان آورت را