همراه من مانده‌اي تو، در لحظه‌هاي سرودن
هر شب غزل مي‌سرايم، از فصل‌ها با تو بودن
هر لحظه برياست در من، شوق حضورت دوباره
رفتي و شب همدمم شد، من ماندم و تو، ستاره
آن روز رفتي و گفتي، با من سفر کرده‌اي مرد
در چشم‌هايت نشستم، فرياد کردم که برگرد
من ماندم و قاب عکسي، شب‌هاي جمعه نشستي
يک لحظه هم بي‌تو هرگز، ننشسته‌ام عهد بستي
وقتي که در کوچه‌هاي دلواپسي مي‌نشستم
بوي نگاهت چه زيبا مي‌گفت برخيز! هستم
مي‌آمدم، مي‌نشستم، در لحظه‌هاي سرودن
آن وقت تکثير مي‌شد، ياد تو از شرق بودن