درد پرواز را 
آسمان ها بر دوش می کشند 
وقتی از برابر عکس تو می گذریم 
که آرام 
در آن فرصت صمیمی غروب 
پرنده ای شدی سبکبال 
و آسمان 
آرامشی که بر گردن آویختی 
تا کی....تا کجا 
این شانه های صبور 
در عزای تو 
رویای تابوت ها را بگریند 
باید روزی بیایی 
و شمشیرت را 
که در فاجعه به خاک افتاده 
برداری 
چشم هایت ابدیت را 
از آن جاده ی غمگین غروب 
انتظار می کشند 
آن جاده ی غمگین غروب 
که غبار تو را 
و آخرین خاطرات سبز را بلعید 
قطاری به رنگ نسیم 
لبخند تو بود که محو می شد 
و سرگردانی مرا 
تا سال های سکوت و صبر 
در هزار شب بی انتها 
فریاد می کرد 
قطار دورتر میشد و تو 
شهیدتر از همیشه 
بر کرانه ی کوه های خونین 
غروب می کردی