آن... شاهدان عشق
هرگز گمان مدار که از ياد رفته‌اند
يا چون گل بهار بر باد رفته‌اند
اين... سرخ‌جامگان شفق‌گون دشت خون
هر شب به بال روح
در نشئه شهود
به معراج مي‌روند
جايي... که عقل را نبود رخصت ورود در خلوت خداي با روح تابناک شهيدان کربلا
همراز مي‌شوند
اين شاهدان عشق
هنگامه نزول چون نور آفتاب
که ريزد ز آسمان از قله‌اي رفيع
بر صخره‌هاي کوه سرازير مي‌شوند
آنک... با چهره‌اي گشاده و خندان
اوصاف دلپذير مقامات خويش را
در گوش روزگار فرياد مي‌کنند
کاي خفتگان! براي بال گشودن به اوج‌ها
تا خلوتي شگرفي در بارگاه حضرت دلدار بي‌نشان!
دروازه بهشت شهادت گشوده است
اين جان ز دست داده به جانان رسیدگان
هر صبحدم که سرزند
از مشرق آفتاب خرمتر و شکفته‌تر از صبح ديگرند
اينان..... چو نور مطلق هستي چو روح عشق
يا چون تجرد ابديت به طول دهر 
جاويد و زنده اند