تا ببینم جمال خدا را 
هدیه کردم بر او دست و پا را
دست و پا دادم اما گرفتم 
بال معراجی کبریا را 
گرچه بی دستم اما من از دل
اعتصامم به حبل المتین است
پای رفتن ندارم ولیکن
منزلم کوی عین الیقین است
دست و پایم اگر ارزشی یافت
این بها را به من آسمان داد
تا پذیرفت این هدیه ام را
عشق را، عاشقی را نشان داد
تا که او حاکم عرش و فرش است
در رهش جان و سر دادن از ماست
سرکه در راه جانان نباشد
در فرا دوش ما بار بی جاست