با دستانی پر از رکوع 
و قلبی که به سجده افتاد
و عشق
که تنهاترین یادگار روزهای شکفتن بود
رفتید
نخل های سبز !
سرخ ترین هبوط برابرتان بود
و ما از پشت پنجره های شما
دمیدن خورشید را نگریستیم
و نگاه پژمرده ی خیالهای بی پرواز
با رهایی لحظه های شما
تا بیکرانه اوج گرفت
با شبیخونتان 
بر تن بکر خاک
ورطه ی عطر بر گل
گسترده تر گشت
روزنه ای رو به اوج
ابتدای سفرتان بود
و سقف آسمان
با خیسی چشمانتان
در سحرگاهان سنگر
فرو افتاد