پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
یک شنبه 19 اردیبهشت 1395 1:05 AMدل خور نشو ای آینه از مشت او باز
این دخترک سرکش نبود و شعر می گفت
روزی که در احساس او مهتاب بود و
خمپاره و ترکش نبود و شعر می گفت
او خط زده این سررسید مرده اش را
از آرزوهای خودش هم ته کشیده
می بوسد و می بوید و باور ندارد
عطرلباس و چپیه بابا پریده!
یخ زد تمام لحظه هایش پشت دیوار
میلی به این خورشید بی سایه ندارد
پشت نگاه این در خسته کسی نیست
تا در نگاه دخترک مینا بکارد
هرشب کنار پنجره در نور مهتاب
دل به دعا و سورۀ والعصر می بست
روی تمام قاصدک ها فوت می کرد:
بابای من هرگز بروی مین نرفته ست
از کوچه ها و گرمی چشمان مردم
چیزی بجز یخ های چشم خود نمی دید
در پیچ و تاب لرز کال هر شب تار
گرمای آغوش غزل ها را نفهمید
او زیر بار منطق مین ها نمی رفت
دنبال جبر و احتمالی تازه می گشت
از دهلران و فکه و از مغرب و شرق
تا انزلی و کوچه های ابری رشت...
شوق نگاه دختر همسایه هر عید
چشم ضعیف دخترک را خیس می کرد
دست نوازش برسر خود می کشید و
آهسته موهای خودش را گیس می کرد
در چشم تار آینه با خنده می گفت:
ای دختر گیسو بلند لوس بابا!
در خود فرو می رفت و کم کم اشک می ریخت
بابا منم تنهاترین تنهای دنیا
بابای تخریب چی ببین تخریب شد این -
دختر که جسمش روی مینِ فاصله رفت
او تکه تکه های روحش را نچسباند
وقتی که از عمق نگاهش چلچله رفت
هی سبزه های بی گره را دور می رخت
دیگر تهی از آرزو هی برف می خورد
وقتی کنار سفرۀ بی سین یک عید
مثل زمستانی ترین افسانه می مرد
***
این دخترک در پیله ای تنهای تنهاست
مردم بروی عهد و پیمان ها بمانید
بابای او رفته که ارزش ها بمانند
گاهی وصیت نامه او را بخوانید!