هر چند که در عشق لبی دوخته داشت

صد شعله ی سرخ در دل افروخته داشت

وقتی که ز داغ دوست پرپر می شد

یک سینه پر از شقایق سوخته داشت

.....

یادش چو شهابی از دلم می گذرد       

در خلسه ی پر تاب و تبم می گذرد              

صد هــــــور طلوع می کند در قلبم              

تا نـــــــــام هویزه بر لبم می گذرد         

........

تا جامه ی زخم را به تن جوشن کرد

از لاله کویـــــــر سینه را گلشن کرد

در مخفل سرد و ظلمت آلود زمان

برخاست چراغ عشق را روشن کرد