در میکده با حریف قلاش

بنشین و شراب نوش و خوش باش

از خط خوش نگار بر خوان

سر دو جهان، ولی مکن فاش

بر نقش و نگار فتنه گشتم

زان رو که نمی‌رسم به نقاش

تا با خودم، از خودم خبر نیست

با خود نفسی نبودمی کاش

مخمور میم، بیار ساقی

نقل و می از آن لب شکر پاش

در صومعه‌ها چو می‌نگنجد

دردی کش و می‌پرست و قلاش

من نیز به ترک زهد گفتم

اینک شب و روز همچو اوباش

در میکده می‌کشم سبویی