داستانک

این خرمالو خوردن دارد

 
 

سحر تکیه داده بود به درخت خرمالو، دستانش را زیر سبد حلقه کرده بود و سپیده از بالای درخت خم می‌شد و خرمالوهای درشتی را که چیده بود را به آرامی درون سبد می‌گذاشت. حالا تمام خرمالو‌ها را غیر از آن خرمالوی بلند‌ترین شاخه که براق‌تر از همه خرمالو‌ها به نظر می‌رسید را چیده بودند.
دختر‌ها خرمالوهای چیده شده را درون سبد مرتب کردند.
چهارده سال از روزی که پدربزرگ این درخت را روز تولدشان در باغچه حیاط کاشته بود، می‌گذشت. چهارده سال از یلدایی که خانه با آمدن آن‌ها به قول مادر حال و هوای دیگری گرفته بود.
باد سردی میان حیاط زوزه می‌کشید و این آغاز فصل سرد سال بود.
صنوبر با آن هیکل فربه و گوشتالو، ‌تر و فرز از این سمت خانه به آن سمت می‌دوید و وسایل خانه را جابه‌جا می‌کرد، حال خوبی نداشت.
از روزی که سالار پدرش را به خانه سالمندان برده بود شادی از خانه و دل صنوبر رخت بسته بود.
دختر‌ها با سبد خرمالو‌ها به اتاق آمدند. صنوبر خودش را روی مبل وسط اتاق ولو کرد و آهی از دل کشید. با دیدن خرمالو‌ها دوباره یاد پدر و نبودن او در دلش زنده شد. اشک چشم‌های طلایی صنوبر را‌ تر کرد.
صدای سالار در گوشش می‌چرخید «آن‌جا برای این پیرمرد جای بهتری است» و او که نه می‌توانست مخالفت کند، نه دلش راضی می‌شد پیرمرد را تنها بگذارد؛ در سکوت لحظه‌های سخت رفتن پدرش را نگاه کرد و گریه‌های آرام سپیده و سحر را گوش داد.
ساعت از ۹ گذشته بود. صدای لطیف گوینده رادیو که فال حافظ می‌خواند در خانه پیچیده بود.
 سپیده و سحر به شانه‌های صنوبر تکیه داده بودند.کیک روی میز که با پره‌های خرمالو تزیین شده بود میان تنقلات به چشم می‌خورد.
هر سه در سکوت گوش به گوینده رادیو سپرده بودند. صنوبر صدای سالار را که شنید خودش را از میان دستان دختر‌ها‌‌ رها کرد.
رو که برگرداند، برق به چشمانش برگشت. سالار را دید که در آستانه در ایستاده بود و پشت سرش قامت خم شده مردی را دید که... پدرش بود.